سالهاست که مردم جهان زندگی روزمره ی خود را با پدیده ای به نام فوتبال عجین شده می بینند. فوتبالی که قدرت رقم زدن شادی و ناراحتی هر کسی را در هر مکان و مرتبه ای داراست. محبوبیت فوتبال در بین سایر رشته های ورزشی کاملن مشهود و مبرهن می باشد بگونه ای که حتی بسیاری از ستارگان رشته های دیگر از تمایل شان برای تبدیل شدن به یک بازیکن فوتبال سخن گفته اند. (مثل یوساین بولت ،قهرمان دوی صد متر جهان که اعلام کرده برای فوتبالیست شدن حتی حاضر است دومیدانی را کنار بگذارد.) در چند دهه ی اخیر شاهد بازی های فوتبالی بوده ایم که سرنوشت اجتماعی و سیاسی بسیاری از کشورها را تحت تاثیر قرار داده اند و این مورد نیز مهر تایید دوباره ای بر محبوبیت فوتبال می باشد، مثال معروف برای این مورد بر می گردد به سال 1967 که دو گروه از نفاق افکنان در نیجریه که با هم جنگ میکردند 2 روز را اعلام آتش بس میکنند تا بتوانند بازی دوستانه ی برزیل را در لاگوس مشاهده کنند. علت محبوبیت فوتبال در بین عموم مردم جهان امریست بدیهی ولی هیچ فوتبالیست، مربی، کارشناس و فوتبالدوستی نمی تواند با صراحت علت آنرا بگوید. البته این مساله چندان هم پیچیده نیست و می توان با کنار هم گذاشتن چند ویژگی ناب فوتبال که در هیچ ورزش دیگری وجود ندارد به راز محبوبیت آن پی برد.

قوانین ساده و قابل فهم
مهم ترین ویژگی فوتبال ساده و قابل فهم بودن آن برای همه ی اقشار جامعه است. برای مثال سخت ترین قانون فوتبال را می توان آفساید نامید که امروزه حتی مادر خانه دار خانواده هم در تشخیص آن پا به پای نصیرزاده نظرات کارشناسی می دهد! این در حالیست که ورزش های دیگر دارای قوانینی هستند که نیاز به تخصص و مطالعه دارند و نمی توان با نگاه کردن به صحنه های بازی به آنها پی برد، خطاهای عجیب و غریب بسکتبال یا قوانین رنگارنگ تکواندو حتی خود ورزشکاران این رشته ها را نیز به کرات سردرگم می سازد چه برسد به مادر خانواده !!! از این ویژگی به این دلیل به عنوان مهم ترین ویژگی فوتبال یاد کردم که تماشای بازی زمانی خوشایند است که بیننده بتواند اتفاقاتی که در بازی می افتد را بفهمد و در مورد آن بحث کند وگرنه نشستن و تماشا کردن بدون اینکه بداند در زمین چه فعل و انفعالاتی صورت می گیرد آنقدر کسل کننده است که فرد بازی ویگان و شفیلد یونایتد را به فینال جام جهانی کبدی (!!!) ترجیح دهد.
قابلیت اظهار نظر آسان
تاکسی، کلاس درس، مترو، پیاده رو، صف دستشویی عمومی و ... اینها تنها یک هزارم مکان هایی هستند که بحث فوتبالی در آنها صورت می گیرد. به جز بازی های المپیک و یا بازی های حساس کشتی با والیبال به ندرت می توان در سطح جامعه بحث هایی در مورد سایر رشته ها یافت ولی فوتبال به قدری جذاب و هیجان انگیز است که همیشه و همه جا سوژه برای بحث در مورد آن وجود دارد. سادگی فوتبال و اینکه به راحتی برای همه قابل فهم است این اجازه را به همه می دهد که در مورد آن بحث و ارایه ی نظر کنند به گونه ای که در کشور خودمان در حال حاضر 70 میلیون کارشناس زبده ی فوتبال داریم که هر کدام می توانند ساعت ها تاکتیک ها و کوچینگ های مورینیو را تحلیل و زیر سوال ببرند ! هیچ نقطه ی مبهم و ناشناخته ای در فوتبال وجود ندارد که نتوان در مورد آن بحث کرد، فقط کافیست یک بازی مهم برگزار شود و فردای آن مردم قبل از رسیدن روزنامه های ورزشی به دکه ها، ابهامات داوری را رفع، تعویض های مربیان را بررسی، گل های بازی را تحلیل و ستاره ی بازی را تعیین کنند! و اینجاست که کار روزنامه ها و برنامه های ورزشی سخت می شود چرا که نمی توانند سر سری چند سطر از بازی بگویند و براحتی از کنار اتفاقات بازی بگذرند چرا که قبل از آنها فوتبال دوستان کارهای بالا را انجام داده اند و اکنون منتظرند ببیند نشریات و برنامه های ورزشی چه چیزهای جدیدی برای ارایه دارند که به ذهن خودشان خطور نکرده است. این امر ناخواسته باعث بالا رفتن کیفیت برنامه ها و نشریات ورزشی مربوط به فوتبال می شود که از مهم ترین ارکان و اجزای دنیای فوتبال امروزی محسوب می شوند.
هر کسی می تواند توپ فوتبال را شوت کند !

برای تقلید اسلم دانک لبرون جیمز به قدی حدود 210 سانتی متر و پرشی حدود 60 سانتی متر نیاز داریم که البته بعد از اجرای احتمالی حرکت عواقبت سقوط به عهده ی شخص تقلید کننده می باشد! البته افرادی که قدشان 210 سانتی متر نیست نیز می توانند از دوستانشان کمک گرفته و از تکنیک قلاب استفاده کنند! این در حالیست که روزانه در جهان هزاران بار دریبل زیدانی توسط گروه های سنی مختلف با سطوح بازی مختلف اجرا می شود بدون اینکه به نردبان یا وسیله ی دیگری احتیاج داشته باشند! سادگی بازی فوتبال در بین رشته های ورزشی کاملن محسوس است چرا که داشتن یک توپ برای انجام یک بازی فوتبال کافیست. به جرات می توان گفت فوتبال تنها رشته ی ورزشی است که هر کسی به خودش اجازه می دهد بدون ترس آنرا یک بار هم که شده امتحان کند ولی آیا جودو را می شود به همین سادگی امتحان کرد؟! همین سادگی باعث می شود تا مردم تعامل بیشتری با این رشته داشته باشند. لذت بازی کردن فوتبال همان قدربالاست که تماشای آن پای تلویزیون لذت بخش می باشد. خود ما نیز بارها شده به شوق تقلید حرکات ستارگان محبوبمان پا به توپ شده ایم و از اجرای دست و پا شکسته ی این حرکات به اندازه ی فتح جام جهانی لذت برده ایم!
حواشی لذت بخش !
هر چقدر هم که آدم منطقی و معقولی باشیم حس ماجراجویی و شیطنت در وجود همه مان وجود دارد. این شیطنت و ماجراجویی درونی ناخوداگاه ما را به سمت حواشی فوتبال سوق می دهد، حواشی که بیشتر از 90 دقیقه بازی فوتبال می شود در موردش صحبت کرد و از آن لذت برد! ستاره های پر حاشیه ی فوتبال بدون شک از عوامل مهم محبوبیت و جذابیت این رشته در میان مردم جهان هستند. از تیپ ظاهری بازیکنان گرفته تا مصاحبه های جنجالی و ماشین های گرانقیمت، همه و همه سوژه های داغی هستند که همه ی ما بدنبال شان هستیم و بنوعی حس کنجکاوی و شیطنت درونی مان را با آنها ارضا می کنیم. هیچ شکی در این مساله نیست که ستارگان فوتبال پر حاشیه ترین گروه ورزشکار در میان تمام رشته های ورزشی هستند و دنبال کردن این ستاره ها روزمرگی عده ی کثیری از مردم جهان است.
فوتبال یعنی زندگی ...

گل های حساس، اخراج های سرنوشت ساز، تعویض های طلایی، تبدیل شکست های سنگین به بردهایی شیرین و تاریخی همه و همه لحظاتی از فوتبال هستند که با زندگی روزمزه ی ما انسان ها مشابه اند و می توان تک تک این لحظه های تلخ و شیرین را در لا به لای زندگی پر فراز نشیب هر انسانی جست و جو کرد. چه زیباست لحظه ای که تیم محبوبمان در دقایق پایانی بازی به گلی ارزشمند دست می یابد و چه تلخ است اخراج ستاره ای که قبل از بازی امید به درخشش داشتیم ... آری اینها لحظاتی از فوتبال هستند که ما را به یاد تلخ و شیرین های زندگی واقعی مان می اندازد و چقدر لذت بخش است که هر لحظه از این ورزش زیبا تداعی کننده ی دقایق سپری شده ی عمر ماست و چه لذت بخش تر است که ما فوتبالی ها هر لحظه ی عمرمان برابر است با یک واقعه ی خاص فوتبالی ...
س
قهرمانی های پیاپی بارسلونا در اسپانیا، یکه تازی شیاطین سرخ در لیگ جزیره، قهرمانی های پی در پی تیم ملی اسپانیا در جام های بین المللی و در نهایت توپ طلایی که برای چهارمین سال پیاپی به لیونل مسی آرژانتینی رسید. این اتقافات تبدیل به عادتی روتین برای همه فوتبال دوستان شده که قبل از هر تورنمنتی می توانند تیم های برتر را حدس بزنند و آخر سال سه بازیکن برتر فیفا را نیز بدون دردسر لیست بندی کنند. قرار گرفتن فوتبال کنونی در چنین شرایط یکنواختی جذابیت آنرا به شدت کاسته و دیگر شاهد تعدد تیم ها و بازیکنان برتر نیستیم. این در حالیست که همین چند سال پیش تا لحظه ی آخر هیچ کس نمی توانست قهرمان لیگ های معتبر را پیش بینی کند یا برنده ی توپ طلا را به قاطعیت نام ببرند.
با نگاهی گذرا به لیست بهترین های فوتبال جهان تا قبل از سال 2005 به نکات قابل تاملی می رسیم :

سال1998
بهترین بازیکن سال: رونالدو (ملیت : برزیل ، باشگاه : بارسلوناو اینتر میلان )
دومین بازیکن : روبرتو کارلوس (ملیت : برزیل ، باشگاه: رئال مادرید )
سومین بازیکن : دنیس برکمپ ( هلند ، آرسنال ) زیدان (فرانسه، یوونتوس )
سال 1998
بهترین بازیکن سال: زیدان (ملیت : فرانسه ، باشگاه : یوونتوس)
دومین بازیکن :رونالدو (ملیت : برزیل ، باشگاه : میلان )
سومین بازیکن :داور شوکر ( کرواسی ، رئال مادرید)
سال1999
بهترین بازیکن سال: ریوالدو (ملیت : برزیل ، باشگاه : بارسلونا)
دومین بازیکن : دیوید بکهام (ملیت : انگلیس ، باشگاه: منچستر یونایتد )
سومین بازیکن : گابریل باتیستوتا ( آرژانتین ، فیورنتینا )
سال 2000
بهترین بازیکن سال: زیدان(ملیت : فرانسه ، باشگاه : یوونتوس )
دومین بازیکن : لوئیس فیگو (ملیت :پرتغال، باشگاه:بارسلونا و رئال مادرید )
سومین بازیکن : ریوالدو (ملیت : برزیل ، باشگاه : بارسلونا)
سال 2001
بهترین بازیکن سال: لوئیس فیگو (ملیت :پرتغال، باشگاه: رئال مادرید )
دومین بازیکن : دیوید بکهام (ملیت : انگلیس ، باشگاه: منچستر یونایتد )
سومین بازیکن : رائول گونزالس (ملیت : اسپانیا ، باشگاه : رئال مادرید)
سال2002
بهترین بازیکن سال: رونالدو (ملیت : برزیل ، باشگاه : میلان و رئال مادرید )
دومین بازیکن : الیور کان (ملیت :آلمان ، باشگاه: بایرن مونیخ )
سومین بازیکن : زیدان (ملیت : فرانسه ، باشگاه : رئال مادرید)
سال2003
بهترین بازیکن سال: زیدان (ملیت : فرانسه ، باشگاه : رئال مادرید)
دومین بازیکن : تیری هانری (ملیت :فرانسه ، باشگاه : آرسنال )
سومین بازیکن : رونالدو (ملیت : برزیل ، باشگاه : رئال مادرید )
سال2004
بهترین بازیکن سال:رونالدینهو (ملیت : برزیل ، باشگاه : بارسلونا)
دومین بازیکن : تیری هانری (ملیت :فرانسه ، باشگاه : آرسنال )
سومین بازیکن : آندری شوچنکو (ملیت : اوکراین، باشگاه : میلان)
سال 2005
بهترین بازیکن سال:رونالدینهو (ملیت : برزیل ، باشگاه : بارسلونا)
دومین بازیکن : فرانک لمپارد (ملیت :انگلیس ، باشگاه : چلسی )
سومین بازیکن : ساموئل اتوئو (ملیت : کامرون، باشگاه :بارسلونا)
تنوع ستاره های حاضر در لیست نفرات برتر نشانگر حس رقابت شدید بین فوتبالیست های آن زمان است. حضور بازیکنانی نظیر زیدان، رونالدو، رونالدینهو، آنری، بکهام و ... در رتبه های مختلف سالیان قبل مبین این است که هیچ ستاره ای با قاطعیت نمی توانست ادعا کند بهترین است چرا که همیشه رقبایی سرسخت را پشت سرش احساس می کرد. ولی از سال 2005 به بعد این لیست محدود به نام هایی چون مسی، رونالدو، اینیستا و ژاوی شده که 4 دوره ی آن سهم مسی و بقیه نیز سهم کاکا و کاناوارو و رونالدو بوده است!!! مطمئنن همه ی شما با خواندن این قسمت با خود می گویید: "زیدان و رونالدوی برزیلی کجا و کاناوارو و مسی کجا؟؟؟"

با احترام به نبوغ و قدرت تکنیکی و مهارت های بالای بازیکنان این دهه می توان به جرات گفت که کسب عنوان بهترین بازیکن سال از ارزش کمتری نسبت به سالیان قبل برخوردار است. برای مثال لیونل مسی با به ثمر رساند 91 گل بهترین گلزن جهان شده، ولی سوالی که اینجا مطرح می شود این است که : "مسی این گل ها را به چه تیم هایی و با چه بازیکنانی زده است؟" باز هم تاکید می کنم نمی توان از ارزش های مسی گذشت ولی باید قبول کنیم دیگر از مدافعان سرسخت دهه های قبل خبری نیست. رویارویی های جانانه ی مهاجمان بزرگی چون باتیستوتا و رونالدو با مدافعان سرسخت آن زمان نظیر مالدینی و نستا و یاپ استام و ... سندی است بر این ادعا که مهاجمان امروزی راه گلزنی آسان تری نسبت به همتایان سابق خود دارند.
از بازیکنان و رقابت های تن به تن شان که بگذریم می رسیم به تیم های انگشت شماری که چند سالیست فوتبال باشگاهی و ملی را به تسخیر خود در آورده اند و براحتی و بدون داشتن رقبای آنچنانی به کسب جام های بزرگ دست می زنند. به قهرمانان لیگ های بزرگ در سه چهار سال اخیر نگاهی بیاندازید، بارسلونا،منچستریونایتد،بایرمونیخ،لیون و حتی در فوتبال بی در و پیکر خودمان (!!!) سپاهان. این تیم ها بیش از 90% قهرمانی های لیگ های کشورشان را در این چند ساله بدست آورده اند، اما زمانی زیادی از قهرمانی های تیم های کم ادعایی چون شالکه، آرسنال و والنسیا نمی گذرد. به نظر من این اتفاق دو دلیل دارد، یک:تجمع ستاره ها در چند تیم بزرگ، دو: افت مالی شدید باشگاه های متوسط و از دست دادن اجباری ستاره هایشان. نمونه ی بارز این ادعا تیمی چون آرسنال است که در سال 2005 با داشتن ستاره هایی چون آنری، فابرگاس، ریس و فن پرسی با پشت سر گذاشتن تیم بزرگی چون رئال به فینال اروپا رسید و در این مرحله نیز به شایستگی با شکستی دیر هنگام برابر بارسا به عنوان نایب قهرمانی دست یافت، ولی آیا آرسنال امسال نیز توان رسیدن به فینال و رقابت با بزرگانی چون رئال و بارسا را دارد؟
امیدوارم محکوم به نوستالژی بازی نشوم ولی به جرات می توانم ادعا کنم فوتبال دو دهه ی قبل یک سر و گردن بالاتر از فوتبال دوران حاضر است و قهرمانی های آن دوران به مراتب از ارزش بالاتری نسبت به قهرمانی های کنونی برخوردار است. این مساله در هر جایی قابل بررسی است، در خارج از زمین فوتبال نیز در کشوری که مثلن 90% مردمش زندگی سطح پایین و تنها 10% از امکانات رفاهی مناسبی برخوردارند توازن برقرار نیست و نمی توان از آن به عنوان کشوری موفق یاد کرد یا کلاسی با درصد قبولی زیر 50% که نشانگر سیستم آموزش ضعیف آن است. بنابراین وجود توازن و تیم هایی با قدرت های برابر به فوتبال زیبایی می بخشد که در حال حاضر بجز لیگ برتر انگلستان البته آنهم بصورت ضعیف در هیچ جای دیگری خبری از چنین تیم هایی نیست. با گفتن این جمله از رونالدینهو مطلبم را به پایان می رسانم :
"اگر می خواهید بهتر از پله باشید، باید در 3 جام جهانی به مقام قهرمانی برسید نه اینکه به ختافه، مایورکا و لوانته گل بزنید ...!"
س
اما براستی الان که فکر می کنم می بینم دوستانی که پاسخ شان به سوال کلیشه ای من آن جواب سر بالای نا مانوس بود چندان هم افراد فوتبال نفهمی نیستند شاید بسیار هم فوتبال فهم تر از ماهایی باشند که عمرمان را صرف دلخوشی های بالا کرده ایم. آری براستی که حق با آنان بوده چرا که فوتبال ما آن فوتبالی نیست که همگان دارند، بلکه تنها و تنها سایه ایست از فوتبال نابی که در همه جای دنیا بازی می شود. مقاسیه ی فوتبال ایران با فوتبال دنیا هدف این بحث نیست ولی آیا لذتی که یک طرفدار انگلیسی از فوتبال کشورش می برد را ما از فوتبالمان می بریم ؟ کدام قسمت از فوتبال ما در مسیر فوتبالی است که همگان بدنبالش هستند؟ نوشتن این سوال ها می تواند تا چندین ساعت ادامه داشته باشد ولی مطمئنم هر کدام از شما نیز دهها سوال را می توانید به این سوالات اضافه کنید، پس بیش از این به آن نمی پردازم.
.jpg)
خیلی از فوتبالدوستان کشورمان هفته های پشت سر هم در ورزشگاه ها حضور یافته و تیم های مورد علاقه شان را تشویق می کنند، خیلی ها کار و درس و تفریح شان را فدای تماشای بازی های کم کیفیت لیگ برتر می کنند، خیلی هایشان از شکست های دنباله دار تیم های ملی در رده های مختلف سرخورده می شوند و همه شان یک هدف را دنبال می کنند و آن موفقیت و تبدیل شدن فوتبال کشورمان به قطبی مقتدر در سطح بین المللی است ولی ...!!! طرفداری از استقلال ژنرال یا پرسپولیس سلطان تا کی باید ادامه داشته باشد بدون اینکه تحولی در این تیم ها ببنیم؟ تا کی آبی ها به دو قهرمانی سال های دورشان در آسیا می بالند و قرمز ها به شش تایی کردن رقیب سنتی شان؟ آیا هر سال باید جشن صعود به جام جهانی 98 را در خاطرات مرور کنیم؟ پس کی قرار است در این فوتبال ما اتفاق بزرگی رخ دهد؟ بخدا ما هم دل داریم و دوست داریم به آیندگانمان پز موفقیت هایی که در دوران مان افتاده است را بدهیم، همان گونه که قدیمی ها با گفتن خاطرات بالا قند در دلمان آب می کنند ما هم می خواهیم چنین کاری بکنیم ولی گویا از این فوتبال موفقیتی حاصل نخواهد شد پس بهتر است ما نیز به جرگه ی همان بیخیالان فوتبال داخلی بپیوندیم چرا که از حرص خوردن بابت باخت به عربهای درجه چندمی و گندکاری های مرسوم این فوتبال خسته شده ایم.
دهه های پنجاه و شصت و هفتاد گذشت دیگر از امثال عابدزاده و حجازی و دایی خبری نیست که حداقل دلمان را به آنها خوش کنیم بخدا این فوتبال دیگر هیچ جیزی برای دلخوشی ندارد. شماره شش کریم باقری بر تن نکونام، شماره دو مهدوی کیا بر تن خسرو حیدری، شماره ده علی دایی بر تن کریم انصاریفرد و ... است بله اینان جانشینان نسل گذشته ی فوتبال مان هستند در حالی که نیمار جانشین رونالدینهو در برزیل شده یا نویر جانشین الیور کان در تیم ملی آلمان و مسی جانشین باتی گل در تیم ملی آرژانیتن !!! تازه این یکی از تفاوت های فوتبال ما با فوتبال روز دنیاست و سوتی ها و حواشی فدراسیون و مدیران تیم های باشگاهی بماند که گفتن شان جز تکرار تلخی ها چیز دیگری در پی ندارد.
این مطلب نه انتقادی داشت و نه پیشنهادی(!!!) فقط و فقط دل نوشته ای بود از زبان بسیاری از فوتبال دوستان که دیگر حوصله ای برای دنبال کردن فوتبال داخلی به این شکل و شمایل ندارند و ترجیح می دهند با فراغ بال در محیطی بدون استرس از تماشای فوتبال به معنای واقعی لذت ببرند. پس تا اطلاع ثانوی خداحافظ فوتبال داخلی ... خداحافظ شکست های تحقیر آمیز، خداحافظ بی برنامگی های اعصاب خرد کن، خداحافظ چمن های فرسوده، خداحافظ ستاره های آبکی، خداحافظ مربیان بی سواد، خداحافظ خنده های گریه آور و در نهایت "خداحافظ فوتبال داخلی" ...
س
در این سال ها همیشه فدراسیون های ورزشی کشورمان کسب سهمیه ی المپیک و حضور در این رقابت ها را سقف آرزها و اهداف خود قرار داده اند و کسب مدال در اکثر رشته های اعضامی به المپیک مورد توجه نیست و هیچ انتظاری از ورزشکاران اعزامی برای کسب مدال نمی رود؛ این موضوع از چند مورد جای بحث دارد و می شود به آن پرداخت. انتظار کسب مدال در صورتی از یک ورزشکار می رود که وی برای این مهم تجهیز شده باشد، این تجهیز شامل اردوهای منظم، تامین مسائل مالی ورزشکار، مربی های مناسب، فدراسیون باثبات و حرفه ای و ...می شود که همگی دست به دست هم داده و آمادگی لازم برای حضوری شایسته در المپیک را برای ورزشکار اعزامی فراهم می کند. تعدد رشته ها در بازی های المپیک به قدریست که هر کشور می تواند با توجه به استعدادهای ذاتی ورزشکارنش چندین رشته را بعنوان رشته ی هدف انتخاب و بیشترین سرمایه گذاری برای کسب مدال را روی این رشته ها انجام دهد. مثل ورزش هایی مثل کشتی و وزنه برداری و تکواندو که با توجه به استعدادهای ذاتی موجود در ورزشکاران کشورمان همیشه بیشترین توجه و برنامه ریزی مدال در این رشته ها صورت گرفته است. البته این مساله نباید باعث شود از سایر رشته ها غافل بمانیم و فقط دلخوش به کسب مدال در چند رشته ی محدود باشیم، کاری که تبدیل به یک عادت همیشگی شده و کم کم تبدیل به یک معضل بزرگ می شود. معضلی که درباره اش حرف می زنیم همانی است که باعث می شود ما در رشته ی پرمدالی چون شنا تنها یک شناگر آنهم در سطحی بسیار پایین داشته باشیم در حالیکه کشوری مقل امریکا توسط تنها یک شناگر خود یعنی مایکل فلپس در سه دوره ی المپیک موفق به کسب 21 مدال شده است! و جالب اینکه 17 مدال وی طلا بوده، این درحالی است که ایران در کل بازی های المپیک تنها 11 مدال طلا کسب کرده است. رشته های دیگری چون تیراندازی، قایقرانی، دوومیدانی از جمله رشته های دیگری هستند که می شود با تربیت قهرمانانی در سطح المپیک مدال های فراوانی را از بازی ها بدست آورد و شاهد جمله های تکراری چون، متاسفم و کسب تجربه و جو سنگین المپیک و ...! نبود.

این مساله تا زمانی که نگرش ما نسبت به ورزش قهرمانی از این وضعیت محدود خارج نشود امکان پذیر نخواهد بود، چرا که برای کسب مدال در میدان بزرگی چون المپیک باید ورزشکار بزرگی هم داشته باشیم. با نگاهی به قهرمانان بزرگ المپیک به این نکته می رسیم که کسب مدال در این میدان کار هر کسی نیست و هر ورزشکاری قادر به رسیدن به سکوی قهرمانی این بازی ها نیست و نخواهد بود تا زمانی که المپیکی فکر نکند و المپیکی زندگی نکند. افتخار حضور پنجاه و دو نماینده، افتخاری است که فقط برای ما ارزش دارد زیرا هستند کشورهای بسیار کوچک تر از ما که چندین برابر ما ورزشکار در المپیک دارند و مهم تر از آن تعداد زیادتری هم مدال کسب می کنند. این روزها شاهد حضور کشوری چون کره ی جنوبی در رده های بالای جدول کسب مدال های المپیک 2012 هستیم، کشوری که زمانی حتی در بسیاری از ورزش ها ورزشکار مناسب از نظر تیپ بدنی نداشت ولی اینک در رشته های بزرگی چون شمشیربازی هم ادعای کسب مدال دارد و با بزرگانی چون امریکا و چین و روسیه در کسب مدال های بیشتر رقابت می کند. تربیت قهرمان المپیک فقط محدود به برگزاری اردوهای چندین ماهه قبل از بازی ها نیست و اتفاقاٌ این آخرین و ساده ترین مرحله ی تربیت ورزشکار است؛ زیراکه برای تربیت ورزشکار المپیکی باید وی را از کمترین سن ممکن شناسایی و فاکتورها لازم برای رشته ی ورزشی اش را بهبود و به بهتری سطح ممکن ارتقا دهیم. این مساله در حال حاضر در اکثر کشورهای صاحب ورزش رعایت و اجرا می شود و منجر به پیدایش علم هایی چون ژنتیک ورزشی شده است که موجب بدنیا آمدن نوزادانی خاص با شرایط بدنی خاص و منحصر به ورزش هایی ویژه شده است. داشتن والیبالیست های بلند قامت در تیم های ملی ژاپن و چین که زمانی جزو کوتاه قامت ترین مردمان دنیا بودن نمونه ای کاملاٌ موفق در این زمینه است. بدین تریتب متوجه می شویم برای موفقیت در ورزش و بخصوص بالاترین میدان ورزشی یعنی المپیک ورزشکارانی با شرایطی فوق العاده نیاز است و موفقیت در این میدان ازآن کسی است که برتر از همه ی هم رشته هایش در جهان باشد. تربیت چنین ورزشکارنی بدون شک نیاز به هزینه، علم و زمان دارد و تمامی اینها در نهایت به موفقیت یک کشور در کسب مدال هایی خوشرنگ در المپیک می شود.
با نگاهی به طلایی های ایران در المپیک به این نکته می رسیم که اکثر این ورزشکاران ذاتاٌ نخبه بودند و با توجه به توانایی هایی که در خودشان بوده تا این حد بالا آمده اند و به مدال رسیده اند، و این نشان می دهد کار کشف و یا بهتر بگوییم ساخت قهرمان المپیک در کشورمان در پایین ترین سطح ممکن قرار دارد. ورزشکاران بزرگی چون هادی ساعی، حسین رضاده، علیرضا دبیر، حسین توکلی و رسول خادم کسانی هستند که از المپیک 1996 تا 2008 کسب کنندگان مدال طلا برای کشورمان بوده اند و با نگاهی گذرا به سوابق ورزشی و عملکرد این ورزشکاران می توان دریافت که اینها کسانی اند که نخبه به دنیا آمده اند و ذات ورزشی در وجودشان بوده است، البته داشتن چنین ورزشکارانی لازمه ی هر کشوری است و با توجه به شرایط زیستی و ژنتیکی هر کشوری در رشته های بخصوصی صاحب بهترینهای دنیاست ولی کشوری موفق است که بتواند در زمینه ای قهرمان پرورش دهد که هیچ پیشینه ای در آن ندارد. مثلاٌ مدال طلایی که ورزشکار قزاق در دوچرخه سواری المپیک می گیرد مدال طلاست ولی لذت مدال طلای نماینده ی این کشور در ورزشی چون شنا که هیچ پیشینه ای در آن ندارد یک موفقیت بزرگتر از دوچرخه سواری است که در آن همیشه مدعی است،و این نشانگر موفقیت این کشور است که توانسته ورزشکاری تربیت کند که توان رقابت با بزرگان این رشته را در المپیک بدست آورد.
به این ترتیب می توان در کل به این مساله اشاره کرد که کم کم باید نگرش مان به رویداد بزرگی چون المپیک را تغییر دهیم و کم کم از کلیه ی ورزشکارنی که به این بازی ها اعزام می کنیم انتظار مدال داشته باشیم؛ که این امر نیازمند رعایت مسائل ریزی است که در بالا به آنها شاره شد. با کمی نگاه علمی تر و حرفه ای تر ما هم می توانیم زمانی در رشته هایی چون تیراندازی، دوومیدانی و شمشیربازی و تمامی رشته های دیگر نمایندگان صاحب مدال داشته باشیم و خودمان را زمره ی کشورهای مطرح دنیا قرار دهیم. با جمعیتی که کشورمان دارد و نوابغ ورزشی که در سرتاسر این سرزمین پهناور زندگی می کنیم دسترسی به این مهم دست یافتی هست و چنین روزی را برای کشورمان می توان تداعی کرد. و در نهایت اینکه کسب تجربه بس است، کمی هم مدال بگیریم!!!
(این مطلب در شماره ی جدید روزنامه ی خبرورزشی اصفهان هم چاپ خواهد شد.)
س
کاش نوشته ها قیمت داشتند و می توانستیم و ارزش شان را از قیمت شان بفهمیم. در جامعه ای که قیمت هر چیز نشانگر ارزش آن است چه خوب بود نوشته های با ارزش هم قیمت داشتند! صاحبان چیزهای باارزش یا همان گرانقیمت خودمان! هم افراد باارزشی میان همه محسوب می شوند ولی آیا نویسنده ی نوشته های باارزش هم ارزش چیزی که می نویسند را دارند، البته بهتر است بگوییم آیا ارزششان دیده می شود؟ زیرا هر نویسنده ای ارزش نوشته اش را خلق می کند و این ارزش از تفکر نویسنده بر مطلب القا می شود ولی آیا ابزاری برای دیدن این ارزش وجود دارد؟
خیلی ها می نویسند و خیلی ها می خوانند ولی آیا کسی هست که خواندن را واقعن بلد باشد؟ همان گونه که خوردن غذایی خوشمزه ما را ناگزیر به تشکر کردن از آشپز آن غذا می کند آیا این حس پس از خواندن نوشته ای باارزش هم در ما ایجاد می شود، و آیا ابزاری مانند خوشمزه بودن در نوشته هم وجود دارد که بتوانیم با آن ارزش نوشته ای را که می خوانیم بسنجیم؟ بدون شک هر خواننده ای از خواندن نوشته ای خاص لذت می برد و یا امکان دارد تفاوتی در رفتارش ایجاد نشود و در شرایط حادتر امکان دارد نسبت به نوشته ای که خوانده است عکس العمل منفی نشان دهد ولی آیا هر عکس العمل منفی از جانب خواننده تعیین کننده ی ارزش نوشته است؟ خواندن جزئی جدا نشدنی از زندگی همه ی ماست ولی آیا تا کنون به این فکر کرده ایم که نوشته ای که می خوانیم چگونه نوشته شده است؟ همان گونه که بدنبال دستور پخت غذایی هستیم که باب میلمان بوده!
ارزش هر نوشته ای زایده ی ذهن نویسنده ی آن است و ارزش آن معیار سنجش خاصی ندارد و هرکس بنا به نیاز و برداشت ذهنی خود از آن استفاده کرده، به آن فکر می کند و در نهایت مدای بعد آنرا فراموش می کند. خیلی ها بدنبال خلق نوشته ای ماندگارند ولی خلق چنین نوشته ای امکان پذیر نیست جز اینکه نویسنده و خواننده نوشته را بگونه ای در ذهن خود بگنجانند که از هم انتظار دارند، کمی پیچیده شد! به زبان ساده تر: نویسنده نوشته ای بنویسد که خواننده انتظار خواندن آنرا دارد و در مقابل خواننده مطلبی را از نوشته برداشت کند که نویسنده در پی آن است. این ساده ترین راه مقبولیت یک نوشته است ولی هر نویسنده ای در پی آن نیست زیرا هدفی که هر کس در سر دارد با هدف افراد دیگر زمین تا آسمان متفاوت است و نمی شود نوشته را در مسیری جلو برد که ایده آل خواننده ای باشد که در پی نکته ای خاص است و وقتی بدان می رسد احساس و خشنودی و رضایت از نوشته به وی دست می دهد. البته می شود چنین کاری کرد ولی به قیمت از دست رفتن هویت قلم! واین همان نکته ای است که می خواستم به آن اشاره کنم، "هویت قلم" ارزش هر نویسنده به نوشته اش است که محتوای نوشته اش را تبیین می کند و این محتوا در چارچوب هویت قلم نویسنده شکل می گیرد. با حفظ هویت قلم هر نویسنده ای می تواند به نوشته اش ارزش نهد. این ارزش شاید به قیمت عدم مقبولیت نوشته در بین عده ای کثیر باشد ولی مسیری را در روند نوشته ی هر نویسنده رقم می زند که طی کردن صحیح آن همان قیمتی را به نوشته خواهد داد که در پی آنیم. البته رسیدن به این مرحله راهی دشوار دارد و بارها شده برای کسب ارزش هایی کاذب و گذرا این هویت جای خود را به نوشته ای بی روح و سرد داده است. ولی درک ارزش نوشته از جانب خود نویسنده در درجه ی اول مهم ترین عامل در ارزشمند شدن آن است.
و نیل به این ارزش می تواند اوج کار هر کسی باشد که در نوشتن دستی دارد.
س
در روزهاي گرم و بي فوتبال تابستان مطمئنن همه ي فوتبالدوستان منتظر شروع ليگ هاي فوتبال هستند تا روزهاي بي فوتبالي شان به پايان برسد! در اين روزها شايد مهم ترين سرگرمي فوتبالي ها پرداختن به حاشيه هاي نقل و انتقالات و جابجا شدن ستاره ها بين تيم ها باشد. درحاليكه يك هفته به آغاز ليگ برتر مانده، تصميم گرفتم با واژه ي فوتبال بيشتر آشنايتان كنم! البته فوتبال، شناساندن نمي خواهد و هر بچه ي چند ساله هم فوتبال شناس بزرگي براي خود است. اين آشنايي، بازي با حرف هاي كلمه ي فوتبال است از نوع ايراني اش كه هر حرفش ما را با خاطرات مشتركي همراه خواهد كرد! پس پيش بسوي "ف" تا "ل" فوتبال در ايران.

"ف" (فراز نشيب)
ف فوتبال در ايران همه را به ياد فراز و نشيب هاي اين رشته در كشورمان مي اندازد. فراز و نشيب هايي كه همه و همه از عدم برنامه ريزي مناسب نشات مي گيرند و تا زمانيكه از ريشه درست نشويم ادامه خواهند داشت. البته اين نوسانات هميشه نقاط اوجي هم داشتند كه خيلي مقطعي و لحظه اي بوده و نتوانستند افت هاي وحشتناك فوتبال ايران را از ذهن فوتبالدوستان پاك كنند. شمردن مشكلات فوتبال كار تكراري است كه از آن صرفنظر مي كنم ولي فقط تا اين حد دانستن اين موضوع كافيست كه فوتبال ما در حال حاضر بيشتر از ده سال است كه در رده ي باشگاهي هيچ قهرماني ندارد و از قهرماني تيم ملي مان در آسيا هم بيش از بيست سال ميگذرد، داغ نرفتن به المپيك هم كه جاي خود دارد! در اين ميان اتفاقات كوچكي چون موفقيت هاي مقطعي سپاهان و ذوباهن در آسيا و يا حضور كامراني فر به عنوان كمك داور در جام جهاني 2010 نيز هستند كه مسلمن نمي توانند التيام بخش درد فوتبال ايران باشند.
"و" (واگذاري)
واژه ي منفوري كه كام بسياري ا ز تيم هاي ريشه دار را تلخ و آنها را بدل به تيمي بي هويت و بي ريشه كرده است. واگذاري تيم هايي چون پاس و راه آهن و صبا و پيكان در حالي اتفاق افتاد كه نه بازيكنان اين تيم ها و نه كادر فني شان راضي به آن نبودند و اين يعني تبعيد زوري اين بازيكنان به شهري ديگر! غيركارشناسي بودن اين كار هم به همه ثابت شده و هيچ کارشناس فوتبالي در كشورمان اين كار را تاييد نكرده است. سرنوشت تلخ تيم هاي واگذار شده نيز نشان دهنده ي غيركارشناسي بودن اين كار است. بازي در ورزشگاه هاي خالي از تماشاگر(پيكان قزوين، صباي قم)، سقوط به دسته ي پايين تر (پاس همدان) از جمله پيامدهاي اين اقدام است كه منحصر به فوتبال ايران بوده و در هيچ جاي دنيا نمونه اي از آن يافت نمي شود!

"ت" (تماشاگر)
فوتبال ايران همانند ساير كشورها متكي به تماشاگرانش است و هميشه اين تماشاگران بودند كه با حضورشان در بازيهاي بزرگ حماسه ي فراموش نشدني خلق كرده اند. بازيهاي تيم ملي با صد هزار تماشاگر مقابل رقيبان آسيايي اش، حضور هفتاد هزار نفري تماشاگران تيمي چون تراكتورسازي حتي در بازي هاي نه چندان حساس تيمشان و يا تشويق هاي جانانه ي آباداني هاي طرفدار صنعت نفت نمونه هايي از نقش پررنگ تماشاگران در فوتبال ايران دارد. اما اين تماشاگران هميشه هم چهره هاي مثبت ورزشگاهها نبودند و بارها شاهد حركات زننده و فحاشي هاي بي دليلشان به داور و بازيكنان و مربيان بوده ايم. اين مساله هم خود جاي بحث و ريشه يابي مفصل دارد ولي تا اين حد بدانيم كه اين تماشاگران كه هميشه مقصر حواشي بوده اند نيز حقوقي دارند كه هيچگاه رعايت نشده واین خود عاملي براي تحريكشان شده است. مشكلات بليط فروشي بازيهاي بزرگ، وضعيت وحشتناك رفاهي در داخل استاديوم ها، قيمت بالاي بليط و بسياري از عوامل ديگر از حقوق پايمال شده ي اين قشر غيرقابل انكار فوتبال كشور هستند.
"ب" (بازيكن سالاري)
معضل بازيكن سالاري در فوتبال از معضلاتي است كه در فوتبال نوین دنيا تقريبن ريشه كن شده است و حتي ستاره هاي ميلياردي هم هيچگاه به خود اجازه نمي دهند كه در مورد مسائلي حرف بزنند كه به آنها ربطي ندارد! البته بودند بازيكناني كه لقب ياغي داشتند و هر از گاهي شيطنت ها و صحبتهاي تندي عليه هم تيمي و مربيانشان مي كردند كه اينها هم بلافاصله به گونه اي تنبيه مي شدند كه ديگر جرئت انجام دوباره ي اين كار را نداشتند. اما در فوتبال ما اين مساله كاملن بوده و هست و با وضعي كه داريم همچنان خواهد بود. در فوتبالي كه مربيان علم كافي براي مديريت و هدايت تيم شان ندارند اين بازيكنان هستند كه نتايج را رقم مي زنند و هميشه تيمي برنده است كه بازيكنان بزرگتري داشته باشد. در چنين وضعي بازيكن خود را بزرگتر از مربي مي بيند و به خود اجازه مي دهد كه هر كاري انجام بدهد بدون اينكه ترسي از عواقبش داشته باشد. مربي هم چون نياز به اين بازيكن دارد و اين جرئت را هم ندارد كه با حذف ستاره ي حاشيه سازش تيمي متحول شده درست كند (جرئت نداشتن از عدم توانايي نشات مي گيرد) جوابي جز سكوت ندارد و اين يعني بازيكن سارلاي!

"ا" (اشتباه داوري)
كليشه اي ترين معضل فوتبال در ايران شايد همين اشتباه داوري باشد كه البته در فوتبال دنيا هم بسيار اتفاق مي افتد و تا زماني هم كه تصميم گيرنده يك انسان باشد، اشتباه نيز جزئي از آن خواهد بود. تفاوت اشتباه داوري در ايران با جهان در اين است كه تيم بازنده صد درصد علت باخت خود را داور ميداند و از آن سو هم كميته ي داوران حتي اگر اشتباه داور فاحش هم باشد سعي در كتمان آن دارد، و اين دقيقن مشكلي است كه فوتبال ما را در اين زمينه با ساير كشورها متفاوت مي سازد. پس تا زماني كه فرهنگ قبول اشتباهات در ما پرورش نيابد اين اوضاع به قوت خود باقي خواهد ماند. مرور اشتباهات بزرگ داوري در بازي هاي بزرگ جهاني و سپس مقايسه ي آن با نمونه ي داخلي آن فقط و فقط نشانگر اين نكته است كه هم داور و اعضاي كميته ي داوري بايد توان قبول اشتباه را داشته باشند و هم تيم ها و مربيانشان داوری را تنها توجیه شکست تیمشان ندانند.
"ل" (لیگ برتر)
از ده سال پیش که لیگ آزادگان جای خود را به لیگ برتر داد همه حتی بالا نشینان فدراسیون هم میدانستند که تنها اسم این لیگ عوض شده و هیج برتریتی در آن دیده نمی شود. حالا دوره های زیادی از لیگ برتر را گذرانده ایم اما مشکلاتی که از همان اول وجود داشتند بازهم پابرجا هستند و هیچ اصلاحی در آنها صورت نگرفته است. لیگ برتری که تیم هایش زمین اختصاصی ندارند! بودجه ی هشتاد درصد تیمهایش را دولت میدهد، بدلیل بی برنامگی جام حذفی اش در شرف برداشته شدن است و باز بسیاری موارد دیگر ....
اینها چکیده ای از فوتبال حال حاضر ما بود، به امید روزی که "ف" فوتبال ما را فقط به یاد فوتبال بیاندازد و بس...
س
در دنیای ورزش چهره های محبوب بسیاری هستند که همیشه در دل هوادارن تیم خود باقی مانده اند، محبوبيت يك چهره ي ورزشي و يا هر چهره ي ديگري در هر حيطه باعث افزايش توجه به آن چهره مي شود كه مسلمن بازخوردهاي مثبت و منفي بسياري براي شخص مورد نظر مي تواند داشته باشد. هركسي كه وارد دنياي ورزش و بخصوص فوتبال ميشود آرزوي تبديل شدن به يك ستاره ي محبوب را در سر مي پروراند كه تحقق آن به عوامل زيادي بستگي دارد. همه ي ما براي خودمان ستاره هاي محبوبي داريم كه هميشه منتظر حضورشان در زمين فوتبال هستيم و به قدري مجذوب ستاره ي خود ميشويم كه حتي عملكرد ضعيف او را هم بعضن مورد تحسين قرار ميدهيم! و به ديدن چهره و بازي ستاره مان قانع هستيم! به نظر من ستاره شدن در فوتبال بسيار آسان است و هر فوتباليستي مي تواند به يك ستاره تبديل شود ولي هر ستاره اي محبوب نيست و ستاره ي محبوب شدن كار هر كسي نيست. حضور در زمين بازي و دريبل كردن و پاس دادن و شوت كردن و گل زدن و مهار شوت هاي سهمگين ميتواند يك فوتباليست را محبوب كند ولي براي اينكه اين بازيكن محبوب هواداران شود چيزي فراتر از اينها را بايد داشته باشد. تاريخ فوتبال ستاره هاي زيادي را در خود جاي داده است كه علي رغم بار فني بالايشان هيچگاه به يك ستاره تبديل نشدند و در مقابل بودند كساني كه با يك درخشش ناگهاني تبديل به محبوب ترين چهره ي تيم يا حتي كشورشان شدند. از نظر من بازيكناني نظير زين الدين زيدان، ديه گو آرماندو مارادونا و بازيكناني از اين قبيل نمونه ي كامل يك شخصيت محبوب فوتبالي هستند كه علي رغم همه ي رفتارهاي زننده شان در برخي موارد، بازهم محبوبيت خود را نزد اهالي فوتبال حفظ كرده اند. بد اخلاقي هاي زيدان در زمين مسابقه هيچگاه در ياد هواداران فوتبال باقي نمانده و هرگاه اسم زيدان را مي شنويم چهره اي دوست داشتني و خلاق در ذهنمان شكل مي گيرد كه اين به معناي محبوبيت واقعي يك بازيكن است. نظريه هاي زيادي در اين مورد وجود دارد كه من به برخي از آنها اشاره ميكنم.

عده اي بر اين عقيده اند كه تعهد به باشگاه از عوامل محبوبيت يك ستاره ي ورزشي به شمار ميرود و براي حرف خود مثال هاي خوبي هم دارند. شايد براي اين نظريه بهترين نمونه وفادراي بوفون و دل پيرو به يوونتوس باشد كه وقتي اين تيم به سري بي سقوط كرد علي رغم پيشنهادات نجومي تيمشان را ترك نكردند و دوباره يووه را به سري آ ايتاليا رساندند كه اين باعث شد براي هميشه اين دو بازيكن بزرگ در ياد هوادارن يوونتوس باقي بمانند. فرانچسكو توتي از رم، رايان گيگز از منچستر، اليور كان از بايرن مونيخ و بسياري از چهره اي ديگر نيز جزو آن دسته از ستارگاني هستند كه تمام عمر خود را در باشگاه محبوبشان صرف كردند وهيچ گاه تيم شان را بخاطر پيشنهادات مالي ساير تيم ها ترك نكردند و بدين ترتيب بدل به چهره هاي محبوب باشگاهشان شدند. اما در اين بين ستاره هايي هم بودند كه علي رغم ترك تيم خود بازهم محبوبيت خود را از دست نداند و بلكه طرفدارانشان بيشتر هم شد! تيري آنري ستاره ي فرانسوي آرسنال نمونه ي بارز اين مساله هست و با اينكه سالها در آرسنال توپ زد و سپس اين باشگاه را ترك كرد ولي همچنان در نزد آرسنالي ها يك چهره ي محبوب و دوست داشتنيست. تعداد بازيكناني كه اين وضعيت را دارند بسيار است و اين نشان ميدهد تعهد به باشگاه ميتواند باعث محبوبت شود ولي تنها دليل محبوبيت نيست و بازيكنان بسياري هستند كه در چند تيم بازي كرده اند و همچنان محبوبيت خود را حفظ كرده اند. البته ذكر اين نكته در اينجا خالي از لطف نيست كه رفتار بازيكن بعد از ترك باشگاه در محبوبيت و يا عدم محبوبيت وي نقش بسزايي دارد، يعني احترام به تيم سابق و هوادرانش و رعايت برخي مسائل ديگر مي تواند از يك بازيكن چهره اي محبوب بسازد كما اينكه رعايت نكردن اين مسائل ميتواند تنفر را در بين هواداران نسبت به بازيكن سابقشان ايجاد كند! اتفاقي كه براي بسياري از بازيكنان نظير آدبايور، اشلي كول و لوييس فيگو افتاده است.

ترك باشگاه به قصد درآمد بيشتر و پاسخ مثبت به پيشنهادات نجومي تيم هاي ثروتمند باعث از دست رفتن محبويت بسياري از بازيكنان شده است كه علي رغم اصرار هواداران تيم خود را ترك كرده اند. اين مساله زماني شديدتر مي شود كه بازيكني تيم خود را به مقصد تيم رقيب ترك كند اتفاقي كه شايد همه را ياد لوئيس فيگوي پرتغالي بياندازد كه روزهاي خوشي در بارسلونا داشت اما دلارهاي تيم رقيب او را فريب داد و آبي اناري كاتالان ها را با مبلغ شگفت انگيزي ترك گفت و به رئال مادريد پيوست كه باعث شد محبويت خود را نه تنها در بين هواداران تيم سابقش بلكه در بين خيل عظيمي از فوتبالدوستان از دست بدهد! ترك باشگاه به دليل درآمد بيشتر كار ناپسندي نيست ولي زماني به يك فاجعه تبديل ميشود كه يك بازيكن با داشتن موقعيت مناسب و حقوق مناسب دست به چنين كاري بزند وگرنه بطور مثال ترك سانتوس برزيل و آمدن به باشگاه بزرگي همچون بارسلونا مطمئنن براي بازيكن جواني مثل نيمار نمي تواند موجب از دست دادن محبوبيت شود!
داشتن شخصيتي خاص و منحصر به فرد مي تواند هر ستاره ي را محبوب كند، چهره اي مصمم و در عين حال آرام در كنار بار فني شگفت انگيز چنان كاريزمايي در زيدان تيم ملي فرانسه ايجاد كرده بود كه هنوز هم بعد از چندين سال نبودش در تيم ملي يك معضل بزرگ به شمار ميرود. در كشور خودمان هم احمدرضا عابدزاده در دوراني كه فوتبال ما سوپراستار نداشت توانست به خوبي يك ستاره ي محبوب شود و براي اين كار لازم نبود استقلالي بماند! او حتي پيراهن آبي خود را قرمز هم كرد ولي باز محبوب ماند چرا؟ چون ميدانست چگونه رفتار كند و هنوز هم كه هنوز است هر استقلالي يا پرسپوليسي كه ياد او مي افتد با حسرت ميگويد : "كاش باز هم عابدزاده بازي ميكرد" هوادار برايش مهم نيست او كجا بازي كند بلكه برايش مهم است كه ستاره ه اش را ببيند و بس! ستاره اي كه در ملبورن و در جو سنگين ورزشگاه يك تنه كل روحيه ي تيم را بالا برد گويي كه از دنيايي ديگر آمده بود! بله براي ستاره ي محبوب شدن دروني ستاره وار و محبوب هم لازم است كه به عقيده ي من مهم ترين عامل محبوبيت يك ستاره به شمار مي رود.
در كنار عوامل بسياري كه براي محبوبيت بازيكنان وجود دارد عملكرد فني بالا لازمه ي اصلي تبديل شدن به يك ستاره است و هيچ بازيكن محبوبي را نمي توان يافت كه در زمين هيچ كاره ي تيمش باشد. در دنياي امروزي هم ستارگان بسياري هستند كه با عملكرد فني بالا چشمهاي بسياري را به خود خيره كرده اند ولي محبوبيتشان در حدي نيست كه نامشان را در كنار اسطوره هايي همچون زيدان و ماردونا و پله گذاشت. كريس رونالدو هرچقدر هم شوتهايش را جادويي بزند باز هم صداي صوت و هوي هوادارن تيم حريف را خواهد شنيد زيرا فاكتورهاي محبوبيت را ندارد، نه اينكه ندارد، دارد ولي همه را يكجا ندارد! اين روزها عادت داريم هرجا نامي از رونالدو مي شنويم بايد از مسي هم چيزي در ميان باشد پس اينجا هم اينگونه است و ليونل محبوب آرژانتيني با بازي استثنايي خود هرچقدر هم اندازه ي بزرگاني چون زيدان محبوب نباشد، اندازه ي رونالدو در ميان هوادارن تيم هاي هم حريف منفور نيست! و اين برميگردد به حاشيه گريزي و ساده بودن اين بازيكن كه هيچگاه خود را در مقابل شخص خاصي قرار نداده است. حاشيه گريزي و دوري از درگيري هاي رسانه اي هر ستاره اي را مي تواند از منفور شدن نجات دهد.

به هر حال همه ي ما فوتبالي ها ستاره هاي محبوب خودمان را داريم و با ديدن بازيهايشان به وجد مي آييم و هيچ كس نمي تواند اين ستاره ها را از چشم ما بياندازد مگر خودشان و رفتارهايشان! پس تا مي توانيم از فوتبال لذت ببريم و در كنار آن، بازي بازيكنان محبوب خودمان را از دست ندهيم زيراكه عمر فوتبالي هر فوتباليستي زماني به پايان خواهد رسيد و چيزي كه خواهد ماند فيلم و عكس و خاطره هاست!
تجربه يكي از بزرگترين بخش هاي زندگي هست كه هر كسي از آن براي پيشرفت استفاده ميكند، تجربه ي هر فرد باعث ميشود كه وي اشتباهات قبلي خود كه منجر به شكست و يا از دست دادن موقعيت خاصي شده بود را تكرار نكند. تجربه در ورزش نقش بسيار پررنگي دارد و هر بازيكن و يا مربي و حتي مديري بايد بدرستي از تجاربي كه در طول دوران ورزشي اش داشته است بهره ببرد تا بتواند به موفقيت مورد نظرش دست يابد. در امر مديريت ورزشي معمولن مديران ورزشي افرادي هستندكه قبلن تجربه ي حضور در ميادين ورزشي را به عنوان بازيكن يا مربي داشته اند و در طول اين دوران توانسته اند با راه و چاه ورزش مربوطه آشنايي پيدا كنند. مربيان و بازيكنان هم به نوبه ي خود از فاكتور تجربه بيشترين و بهترين استفاده را براي بالا بردن راندمان كاري خود مي برند. در ورزش فوتبال امروزه افرادي در راس فدراسيون ها و تيم ها قرار گرفته اند كه در دوران بازيگري كارنامه ي قابل قبولي داشته اند و اينك از آموخته ها و تجارب خود براي موفقيت افراد زير مجموعه ي خود استفاده مي كنند. با نگاهي به تيم هاي بزرگ فوتبال جهان به اسم هاي بزرگي بر ميخوريم كه روزگاري خود در مستطيل سبز همگان را به تحسين وا ميداشتند و اينك در نقش حامي و مشاور و مربي و مدير ايفاي نقش مي كنند. مطمئنن استفاده از اين نيروهاي آب ديده به سود تيم ها بوده است كه هميشه بلافاصله بعد از اتمام دوران حرفه اي و قهرماني، اين نوع بازيكنان بسرعت جذب كادر فني و مديريتي تيمشان ميشوند. اين مثال شايد بارزترين نمونه ي ارزش تجربه در فوتبال باشد ولي در زمين فوتبال هم هميشه بازيكنان با تجربه نقشي غير قابل انكاري در موفقيت تيمشان داشتند، همانند فرانسه ي 2006 كه رهبري همچون زيدان داشت كه يك تنه تيمش را تا فينال بالا برد و يا كاپيتانهاي بزرگ تاريخ فوتبال نظير مالديني و پلاتيني و مارادونا و ... . در زمينه ي مربيگري شايد تجربه بيشترين كارايي را داشته باشد زيرا اين مربي است كه تصميم ميگيرد چه تركيبي را با چه تاكتيكي در مقابل تيم حريف قرار بدهد تا بهترين نتيجه را بگيرد. اين تصميات هم متاثر از تجربيان قبلي مربي خواهد بود كه در بازيهاي قبلي كسب كرده و شناختي كه از بازيكنان و قدرت تيمش پيدا كرده است. شايد كوچيكترين كم توجهي به بزرگترين شكست منجر شود، ولي هميشه راهي براي جبران هست كه همه را اميدوار ميكند!اين اميدوراي زماني بوجود مي آيد كه مربي شكست خود را تجزيه و تحليل كرده و عوامل شكست تيمش را شناسايي كند و اجازه ي تكرار شكست توسط اين عوامل را ندهد.

طبق معمول در فوتبال ايران همه چيز برعكس است و از مدير تا بازيكن و مربي هيچ يك آن گونه كه بايد از فاكتور ياد شده استفاده نمي كنند. در ادامه ي مطلب مثالهايي در اين باره خواهم آورد:
اگر از قسمت مديريت شروع كنيم خيلي زود به نتيجه خواهيم رسيد زيراكه همين الان مديري بر فوتبال ما رياست مي كند كه تا قبل از انتصابش(نه انتخاب!) هيچ سابقه ي فوتبالي درخشاني نداشته است، البته سابقه ي فوتبالي نداشته كه بخواهيم بررسي كنيم آيا درخشان بوده يا نه!!! جالب اينجاست همين مدير غير فوتبالي ما كه با خنده هايش چهار سال تمام گريه را بر گونه هاي فوتبال ايران جاري ساخت دوباره براي چهار سال ديگر هم در پستش ابقا شد تا به اين نتيجه برسيم كه نه تنها رئيس فدراسيون ما نيازي به تجربه براي رياست بر فوتبال ندارد كه هيچ بلكه اين چهار سال كارنامه ي وحشتناك رياستش هم تجربه اي براي سران ورزش ما نشد كه در فكر تغيير وي باشند!

در سطح مربيگري هم اگر بخواهيم بررسي كنيم سرمربيان ليگ برتري ما سرشار از نقص هاي بزرگ و ريشه اي هستند كه بيانشان هيچ دردي را دوا نميكند. اما ذكر اين نكته خالي از لطف نيست كه نه تنها در فوتبال بلكه در بسياري از ورزشهاي ديگر سواي برخي رشته ها، اين نبوغ و استعداد ذاتي بازيكنان ايراني هست كه نتيجه ميدهد نه تفكرات و انديشه هاي سرمربيان! دليل اين حرف هم در پست قبلي به تفصيل بيان شده است. در همين تيم ملي خودمان هنوز هيچ يك از ما يادمان نرفته كه چگونه تيم ملي چوب اعتماد بي دليل برانكو به ميرزاپور را خورد و هم خود اين بازيكن عامل شكستهاي بزرگي براي تيم ما شد و هم بسياري از دروازبانان به ناحق پشت اين دروازبان و البته تصميمات غيرمنطقي مربي وقت تيم ملي سوختند. جالب اينجاست كه همين اشتباه دوباره در تيم ملي در حال تكرار است و اينبار بازيگران آن كي روش و رحمتي هستند و باز نتيجه ش شكست فوتبال ما! عملكرد نه چندان موفق مهدي رحمتي در اين چند ماه اخير بيانگر اين نكته است كه اين بازيكن بدليل اعتماد كاذبي كه به وي شده است ديگر آن انگيزه و رغبت قبلي را ندارد و اين احساس بي رقيب بودن در هر حال باعث شده كه رحمتي به يك دروازبان متوسط تبديل شود. بديهي است كه ضربه ي اين تصميم نادرست را فوتبال ما خواهد خورد زيرا با دست خودمان در حال نابود كردن دروازباني هستيم كه تا چند وقت پيش باز كردن دروازه اش براي بازيكنان ليگ برتر يك آرزو بود ولي الان در هر بازي دو گل خوردن برايش عادي شده است. شايد ميدان دادن به يك دروازبان جوان در بازيهاي نه چندان حساس و يا بازيهاي دوستانه ي سطح پايين اين زنگ خطر را براي رحمتي به صدا در بياورد كه نفراتي هستند كه ميتوانند درون دروازه بايستند و تنها اون نيست كه توان اين كار را دارد ولي افسوس!!! نه تنها اين اتفاق نمي افتد بلكه در بازيهاي زير 23 سال هم از وجود اين دروازبان استفاده ميكنيم.
پرداختن به اين مساله شايد كمي طولاني شد ولي همين نكات كوچك هستند كه در فوتبالمان رعايت نميشوند و به يك باره با معضلي بزرگ ما را مواجه ميسازند. چه خوب است كه با علم به اين نكات ريز و درس گرفتن از شكست هاي قبلي خود و رعايت نكات ريزي كه قبلن تجربه شان كرديم فوتبالمان را به فوتبال سطح اول آسيا بازگردانيم. بخدا از تكرار تجربه هاي تلخ خسته شديم ما هم ميخواهيم مثل كره ي جنوبي 7 دوره ي پياپي به جام جهاني صعود كنيم!!!

در حال حاضر بهترین مربیان ایرانی انگشت شمارند و همین عده ی کم هرساله با قردادهای کوتاه مدت ولی گرانقیمت بین تیم ها در حال گردش هستند که عملن بحث سرمایه گذاری فنی را زیر سوال می برند! این قراردادهای کوتاه مدت به قدری عادی شده اند که ما به ندرت شاهد حضور یک مربی روی نیمکت یک تیم به مدت بیش از یک فصل هستیم وشاید چند مربی انگشت شمار از این قاعده مستثنی هستند. با بررسی حدود ده سال لیگ برتر به این نتیجه میرسیم که سرمربیانی چون منصور ابراهیم زاده و امیر قلعه نوعی و غلام پیروانی جزو مربیانی هستند که بیش از دو یا سه سال هدایت یک تیم را بر عهده داشته اند این درحالی است که در تیم های بزرگ دنیا هستند سرمربیانی که دوران حضورشان در تیم خود دو رقمی شده است. از نظر مبلغ قرارداد هم اگر بررسی کنیم در حال حاضر ژوزه مورینیو گرانترین سرمربی اروپاست که مبلغی حدود 15 میلیون یورو دریافت میکند که در مقایسه با مبالغ دریافتی بازیکنان تیمش مبلغی به مراتب پایین تر است. (کافی است قرارداد 95 میلیونی رونالدو را به خاطر بیاوریم) البته این یک استثنا نیست و در کل تیم های دنیا مبالغ دریافتی مربیان پایین تر از بازیکنانشان است که دلایلش را در ابتدای مطلب گفتم.

حال جای سوال اینجاست که تفاوت در مدت قرارداد و همچنین مبلغ آن در مربیان ایرانی ناشی از چیست؟ و چرا این سرمربیان با همتایان خارجی خود یکسان عمل نمی کنند! اگر به برتری فنی باشد که کاملن این امر رد شده است! برای مثال امیرقلعه نوعی که قراردادش از قرار معلوم مبلغی بالاتر از 500 میلیون است شاید در حال حاضر بهترین مربی ایرانی باشد که همین گونه هم است و کارنامه ی وی در تیم های استقلال و سپاهان و تراختور این مساله را نشان میدهد، ولی همین سرمربی چقدر از فاکتورهای لازم برای یک سرمربی بزرگ بودن را داراست؟ بیومکانیک ورزشی، تغذیه ی ورزشی، فیزیولوژی ورزشی و روانشناسی ورزشی فاکتورهای اولیه ای هستند که یک فرد برای تبدیل به یک سرمربی موفق نیازمند آنهاست ولی براستی آیا سرمربی یاد شده و یا سرمربیان دیگر تیم های ایرانی علم لازم برای دانستن این فاکتورها را دارند؟!؟ فرانس بکن باوئر اسطوره فوتبال آلمان که در حال حاضر مدیر اجرایی تیم بایرن مونیخ آلمان هم است در دوران بازیگری خود یک نابغه ی به تمام معنا بود ولی برای رسیدن به درجه ی سرمربیگری دو مدرک معتبر دانشگاهی و در کنار آنها مدارک مربیگری ضروری را اخذ کرد (این مثال رو استاد علم تمرین تو دانشگاه برامون زده بود) مدارکی که شاید داشتنشان برای کسی مانند بکن باوئر ضروری نبود ولی وی با گرفتشنان درجه ی علمی مربیگری خود را بالا برد که نتیجه اش میشود موفقیت فوتبال آلمان.
البته فوتبال ایران فعلن درگیر مسائل پیش پا افتاده تری است که حل آنها ضروری تر است ولی مطمئنن اگر راس یک تیم در کارش بی نقص باشد نه تنها کل تیم بلکه کل بدنه ی فوتبال موفق خواهد بود.
س
یادش بخیر زمانی در رنکینگ فیفا تیم ملی ایران بین ۲۰ تیم برتر دنیا قرار داشت، البته درسته این رده بندی اشکالات زیادی داره ولی در کل معیار کلی سنجش تیمها بوده و هست. ولی رفته رفته با رو ی کار آمدن تشکیلات جدید اعم از حضور پدر ورزش ایران و عده ای از نوچه ها و دست پرورده هایش در فدراسیون فوتبال تیم ملی ما سیر نزولی در پیش گرفت. این روند بعد از حذف تیم ملی که به برکناری دادکان و برانکو انجامید شروع و تا چند سال ادامه داشت (البته برکناری دادکان ربطی به جام جهانی نداشت و یک سناریوی از پیش تعیین شده بود!). داستان ناکامی های تیم ملی از سال ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۰ به قدری فاجعه بار بود که به یک باره تیم ملی سر از رتبه ی شصت و پنجم فیفا درآورد و کم کم همگان سیر نزولی این تیم را به عینه دیدند! در این مدت قلعه نوعی، دایی، قطبی و کی روش سرمربیان تیم ملی بودند که سهم هر کدام عبارتست از:
قلعه نوعی: تحویل گرفتن تیم ملی بعد از جام جهانی- خط زدن علی دایی- صعود به جام ملتهای آسیا- حذف در مرحله ی یک چهارم نهایی جام ملتهای آسیا ۲۰۰۷
دایی: جوانگرایی و معرفی چهره هایی جدید در تیم ملی- شکست به عربستان در مقدماتی جام جهانی و برکناری!
قطبی: تحویل تیم ملی در کوران رقابت های انتخابی جام جهانی- عدم موفقیت در بردن تیم ملی به جام جهانی ۲۰۱۰- حذف در مرحله ی یک چهارم نهایی جام ملتهای آسیا ۲۰۱۱
کی روش: تحویل تیم ملی با هدف صعود به جام جهانی- ؟؟؟

این گزینه های نشانگر عدم موفقیت سرمربیان تیم ملی در هدایت تیم ملی هستند و اینک کارلوس کی روش پرتغالی بعد از سه گزینه ی داخلی سکان هدایت تیم ملی را بعنوان یک مربی خارجی بر عهده گرفته است. در مدت سرمربی گری کی روش تیم ملی ایران بازیهای سنگینی نداشته ولی در میادین کوچک و متوسطی همچون دیدار با بحرین و اندونزی و مالدیو برتر میدان بوده است و در آخرین رده بندی فیفا در مکان ۴۲ جهان قرار گرفته است. انتخاب سرمربی کارنامه داری همچون کی روش یکی از معدود اقدامات مفید فدراسیون کفاشیان است که در این مدت جز ناکامی ارمغان دیگری برای فوتبال مملکت نداشته است.
کی روش پرتغالی با حفظ شالوده ی اصلی تیم ملی و افزودن چند بازیکن جوان و همچنین علی کریمی(!!!) در پی ساختن تیمی منسجم برای رقابت های سخت مقدماتی جام جهانی است. با اینکه نمی توان با بازی های اخیر تیم ملی کی روش را یک سرمربی موفق توصیف کرد ولی چیزی که در تیم ملی به چشم میخورد امیدوار کننده است. عوامل مهمی همچون نظم تیمی احساس مسئولیت و بازیهای ترکیبی در تیم ملی تقویت شده است. بازیهای زیبای آندو تیموریان، مجتبی جباری، جواد نکونام در میانه ی میدان تیم ملی را بعد از مدتهای طولانی صاحب خط هافبکی قابل اتکا کرده است. گلزنی مهاجمان در تیم ملی که بعد از خداحافظی علی دایی تبدیل به یک معضل جدی شده بود با درخشش مهاجمانی چون کریم انصاریفرد، میلاد میداوودی و خلعتبری کم کم در حال رفع شدن است. و مهم ترین نکته در تیم ملی سبک بازی آن است که کم کم می توان گوشه هایی از فوتبال روز دنیا را در آن مشاهده کرد، مانند امتحان چندین تاکتیک متوالی برای رسیدن به گل، شوت از راه دورهای منجر به گل، ضربات ایستگاهی هدف دار و خط دفاعی خطی که اینبار واقعن خطی بازی می کند!!! البته داشتن دروازبان مطمئنی همچون مهدی رحمتی تا حد زیادی خیال کی روش را از گل نخوردن راحت کرده است. و اما تیم ملی در حال حاضر در کنار این بازی های مقدماتی نیاز مبرمی هم به چند بازی تدارکاتی با تیم های بزرگ تر دارد تا بتوان قدرت واقی آنرا محک زد زیرا تیم هایی که در آینده با انها همگروه خواهیم شد کره و ژاپن و استرالیا خواهند بود نه قطر و بحرین و اندونزی!

صعود به جام جهانی با مربی خارجی اتفاقی است که در سالهای ۱۹۹۸ و ۲۰۰۶ برای ما رخ داده و اینبار کی روش این وظیفه را برعهده دارد. امیدوارم که ادعای بهترین تیم آسیا که در سالهای اخیر با پیشرفت چشمگیر تیمهای شرقی به یک توهم تبدیل شده است با افزایش قدرت تیم ملی از همه لحاظ به یک واقعیت تبدیل شود و تیم ایران دوباره تبدیل به ابرقدرت آسیا شود. و مطمئناً با داشتن مهره های بزرگی که در حال حاضر در تیم ملیمان هستند این امر امکان پذیر خواهد بود.

